‏یکی ‏از بستگان خدا

‏پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید ‏سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد ‏فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.‏در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با ‏نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،انگاری با چشم‌هاش آرزو ‏می‌کرد.‏خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک ‏که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت ‏کفش در دستانش بود بیرون آمد. 

- ‏آهای، آقا پسر!

 ‏پسرک برگشت و به سمت خانم ‏رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش ‏و با صدای لرزان پرسید:

- ‏شما خدا هستید؟

- ‏نه پسرم، من تنها یکی از بندگان ‏خدا هستم!

- ‏آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی ‏دارید!

/ 0 نظر / 11 بازدید